Parsima.com


 ●  آخرین اخبار

 ●  اخبار و لینکهای گوناگون

 ●  دوربینهای زنده

 ●  آخرین قیمتهای بورس

 ●  آخرین آهنگها و ترانه ها

 ●  لیست سایتهای ایرانی

 ●  فرکانس و جدول ماهواره

 ●  فناوری اطلاعات (IT)

 ●  لینکهای شما

 ●  عضو پاریسما دات کام شوید

 ●  معرفی Parsima.com به دوستتان

فیلترشکن فیلتر دوست یابی دختر پسر عکس نتایج کنکور سراسری 1383: كنكور سراسري کارشناسی ارشد پانزدهمِن آزمون Tolimo نتایج کنکور دانشگاه آزاد 1383: کنکور آزاد hurricane frances california lottery fantasy football laura branigan kerri walsh mia hamm national hurricane center mtv indian larry republican national conventionbush john kerry jibjab obama democratic national conventionhome depot walmart best buy circuit city sears lindsay lohan halle berry cameron diaz kirsten dunst keira knightleymaria sharapova cristiano ronaldo david beckham anna kournikova ronaldinhocristiano ronaldo usher johnny depp daniel radcliffe chad michael murray shrek 2 harry potter spiderman 2 garfield catwomanliverpool london birmingham brighton manchester big brother paintball games usher easy jet cheap flights currency converter travel insurancetoronto star globe and mail national post cbc vancouver sun chad michael murray air canada inuyasha spiderman cristiano ronaldo environment canada christina milian toronto star cibc jessica alba royal bank bank of montreal scotiabank hsbcryanair air berlin lufthansa easyjet air france last minute tour de france cristiano ronaldoshrek usher jeanette biedermann ryanair spiderman reisen bmw jeanette biedermann jennifer lopez christina aguilera avril lavigne kirsten dunstbritney spears emma watson veronica sanchez barbie paginas amarillas renfe sport iberia el corte ingles harry potter hola chistes postales ibiza barcelona asturias san fermin madridmaroc corse algerie martinique croatie sncf france divx michelin cristiano ronaldo air france olympique de marseille spiderman tf1 skyrock nrj m6 france 2ryanair alitalia meridiana volareweb airone trenitalia meteo repubblica inter gazzetta ufficiale ferrari barzellette anastacia poste italiane manuela arcuri angelina jolie sharapova spongebob yu-gi-oh scooby doo beyonce hilary duff ajax sharapova orlando bloom anwb vakantie schiphol reizenjeremy sumpter adam brody qantas virgin blue trading post jetstar olympics afl francesca willis neopets the simpsons Открытки Ночной Дозор Открытки ремонт canon расписание поездов сотовые телефоны - سایت Parsima.com به چه دردی می خورد!؟ - سایت Parsima.com شامل آخرین اخبار و سرگرمی و مجموعه ای از لینکهای سایتهای ایرانی است که دسته بندی شده هستند.به جای اینکه هر دفعه دنبال سایت خاصی بگردید و search کنید با آمدن به اینجا می توانید به راحتی سایتی در مورد موضوع مورد نظرتانپیدا کنید و با یک کلیک به آنجا بروید!همچنین بطور مداوم این لیست گسترده تر و گسترده تر می شود- OK, چکار کنم که این صفحه را همیشه داشته باشم؟- بهترین راه اینست که این سایت را HomePage خودتان قرار دهید، برای اینکار اینجا را کلیک کنید!


● Parsima.com را Homepage خود قرار دهید.

● Parsima.com را به Favorites خود اضافه کنید.

● عضو Parsima.com شوید.
 

‡ بنر Parsima.com را در سایت یا وبلاگ خود قرار دهید.
Parsima.com Banner
Parsima.com
GahooYoogle.com


سرگذشت واقعی: مشکلات عروس دو جنسی!

سرگذشت واقعی: بر اساس سرگذشت سالار خدیری
مجله اطلاعات هفتگی
نویسنده: محمد رضا لطفی


از کودکی توی دوست و فامیل زبانزد خاص و عام بودم، هر کسی که مرا می دید به پدر و مادرم می-گفت که برای من اسپند سرگذشت واقعی: مشکلات عروس دو جنسی! دود کنند و حتی مادر بزرگم با افتخار به همه پز می داد که چه نوه خوشگلی دارد و در تمام عمرش پسری به این زیبایی ندیده است...

ایام خوش کودکی به سرعت سپری شدند در حالی که من به دلیل چهره زیبایم در نزد همه محبوب بودم و از این بابت احساس خوشی می کردم و در عالم بچگی به خود می بالیدم.

اما مشکل از زمانی شروع شد که به مدرسه رفتم، و خودم را با پسر بچه های دیگر مقایسه کردم. آنها عاشق فوتبال و کشتی و بازیهای جنگی بودند اما من علاقه ای به هیچکدام از ای بازیها در خودم احساس نمی کردم و بیشتر دوست داشتم عروسک بازی و خاله بازی و از این قبیل کارهای دخترانه انجام دهم. به همین علت در مدرسه نمی توانستم به راحتی با کسی ارتباط برقرار کنم و به نوعی تبدیل به کودکی منزوی و گوشه گیر شدم. حتی یکبار وقتی در کلاس سوم دبستان درس می خواندم معلمانم گوشه گیر بودم را به اطلاع مادرم رساندند. اما مادرم به حساب اینکه من پسری آرام هستم دنباله قضیه را نگرفت و حتی سال بعد مدرسه ام را عوض کرد، ولی باز همان آش بود و همان کاسه و من به جای اینکه با بچه های مدرسه قاطی شوم و بازی کنم، با دختر بچه های فامیل صمیمی بودم به طوری که هر وقت در جمع آنها حضور داشتم احساس آرامش و راحتی می کردم و به عروسک بازی و خاله بازی مشغول می شدم حتی کار به جایی رسید که یک روز پدرم از رفتارهای من به ستوه آمد و با مادرم به مشاجره پرداخت که او مرا بیش از حد لوس بار آورده و به همین دلیل است که چنین رفتارهایی از من سر می زند...

البته شاید پدرم حق داشت چون من بعذ از چند سال دوا و درمان پدرم به دنیا آمدم و در واقع تنها فرزند آنها به حساب می آمدم و به همین علت مادرم کمی مرا لوس کرده بود. سرگذشت واقعی: مشکلات عروس دو جنسی! ولی مشکل از جای دیگری آب می خورد. زیرا تمایل من به ایجاد رابطه با دخترها دست خودم نبود و در حقیقت با پسرها احساس راحتی و امنیت نمی کردم.

خلاصه با این وضعیت به مقطع راهنمایی رفتم و در حالی که مشکلم نه تنها بهبود نیافت بلکه بدتر هم شد. زیرا دیگر سنم بالاتر رفته بود و نمی توانستم مانند بچگی ام با دخترهای فامیل ارتباط داشته باشم و همین مساءله باعث شد تا بسیار افسرده شوم. به ویژه اینکه در مدرسه هم به دلیل داشتن چهره زیبا و خجالتی بودنم و همچنین داشتن حالتهای دخترانه، مورد تمسخر همکلاسیهایم قرار می گرفتم و آنها گاه و بیگاه مرا دست می انداختند.

دیگر به این وضع عادت کرده بودم و مسخره کردن دیگران عذابم نمی داد. در واقع فکر می کردم ماهیت زندگی اینگونه است. اما وقتی وارد دبیرستان شدم، مشکلم شدت بیشتری پیدا کرد، زیرا هر روز صبح با ورودم به مدرسه، چنان احساس ترس و وحشت می کردم که انگار وارد یک جمع غریبه شده ام. در واقع به هیچ عنوان نمی توانستم با پسرها راحت باشم و دلم می خواست بیشتر وقتم را با دخترها بگذرانم به طوری که کم کم در دوسال آخر دبیرستان با دیدن پسرها دچار حالت بخصوصی می شدم و پدرم هم که بشدت پایبند مسائل اخلاقی بود به شدت از رفت و آمد و نشست و برخاست من با دخترهای فامیل و آشنایان جلوگیری می کرد. در حالی کهمن حتی دخترها را بیشتر از خود می دانستم و از طرفی به هیچ وجه میل جنسی مردانه در وجودم پدید نیامده بود و پوست صورتم به جای اینکه خشن تر شود و مو در آورد روز به روز لطیف تر و زیباتر می شد و صدایم نیز اصلا حالت مردانه به خود نگرفته و خیلی دورگه بود و همه این مسائل باعث شد که که کم کم خودم هم به وحشت بیافتم.

اما تغییر اساسی در زندگی من از جایی آغاز شد که که شش ماه بعد از گرفتن دیپلم برای انجام یک کار اداری به مدرسه ام رفتم و در آنجا یکی از معلمان سابقم وقتی مرا دید گفت: سالار، برای چی اینهمه منزوی و گوشه گیری و اصلا با بقیه بچه ها نمی جوشی؟ گفتم:

- من فقط توی خانه راحتم و او گفت:
-- ببین پسرخاله من روانشناسه بد نسی چند جلسه بری پیش اون.
و بعد قانعم کرد که رفتن پیش روانشناس به معنای دیوانگی نیست تا بالاخره راضی ام کرد.

وقتی نزد دکتر روانشناس رفتم و چند جلسه با هم صحبت کردیم، او خیلی رک و پوست کنده به من گفت که مشکلم روحی و روانی نیست و بایک یک دکتر غدد وضعیت مرا بررسی کند و پس از آن خودش یک متخصص غدد معرفی کرد و سفارشات لازم را هم به او انجام داد.

دکتر صابری مرد بسیار مهربانی بود و در همان جلسه اول یکسری آزمایش برای من نوشت و بعد از دیدن جواب آزمایشها و یک معاینه مختصر بزرگترین شوک زندگی ام را به من وارد کرد...

-- ببین سالار، قبل از اینکه بخوام حرفی بزنم ازت میخوام که کاملا خونسرد باشی و واقعیات زندگی را درک کنی و قبول کنی.

با ترس گفتم: سرگذشت واقعی: مشکلات عروس دو جنسی!
- اتفاقی افتاده؟
-- اتفاق که نه فقط مساءله ای بوجود اومده.
- چه مساءله ای؟
-- اطرافیانت از ابتدا تا امروز درباره تو دچار یک اشتباه بودند.
- منظورتون چیه دکتر؟ چرا واضح صحبت نمی کنید؟
-- معاینات من و جواب این آزمایشها نشون میده که ترشحات غدد شما در بدنتون و هورمون هایی که ساخته میشه مردونه نیست، بلکه زنونه است و در نتیجه شما مرد نیستین، بلکه دختر هستین و تمام منشاء مشکلات شما از ابتدا تا امروز به همین دلیل بوده.

هرچه از احساسم در آن لحظه بنویسم و توصیف کنم کم است، برای چند لحظه چشمهایم سیاهی رفت و تمام بدنم یخ کرد، دستانم به لرزه افتادند و تمام عضلاتم شل شدند، ناخودآگاه با صدای بلند به گریه افتادم. حالتم به گونه ای بود که دکتر صابری شروع به دلداری من کرد...

-- ببین عزیزم، فکر نکن که این مشکل فقط مربوط به توست. از این اشتباهات برای خیلی ها پیش میاد. یکی از اونها هم تویی. من تا حالا کلی از این موردها داشتم و همه اونها با یک عمل جراحی به ماهییت واقعی خودشون برگشتن و الان خیلی عادی دارن زندگی می کنن.
- آخه من قضیه رو چطوری به پدر و مادرم بگم؟
-- من خودم با اونها صحبت می کنم، بهشون بگو فردا ساعت چهار بیان مطب من.

هیچوقت آن روز را فراموش نمی کنم، وقتی که پدرم وارد اتاق دکتر صابری شد تا او واقعیت را برایش بازگو کند، من در اتاق انتظار نشسته بودم و از شدت ترس حالت خودم را نمی فهمیدم و زمانی که پدرم از اتاق دکتر بیرون آمد احساس کردم که قلبم از حرکت ایستاده است. از چشمهای پدرم خون می بارید. به سرعت نزد من آمد و سیلی محکمی به گوشم زد و قبل از اینکه دکتر صابری فرصت مداخله پیدا کند، دست مرا محکم گرفت و با عجله از مطب خارج شدیم. در طول راه حتی یک کلمه هم با من صحبت نکرد اما وقتی به خانه رسیدیم چنان داد و فریادی به راه انداخت که قابل گفتن نیست...

-- پسره عوضی، حالا برای من سرخود میری دکتر روانشناس و غدد و کوفت و زهرمار؟ آخه تو چرا اینقدر بی چشم و رویی؟ بی حیایی هم حد و اندازه ای داره، توی خارج هم این جوری کسی بی حیایی نمی کنه که تو می کنی؟
- آخه من چیکار کردم؟

-- چیکار کردی؟ دیگه می خوای چیکار کنی؟ حالا آقا برای من برای من هوس کرده که بره دختر بشه، ای خدا منو بکش ولی نذار این بدبختیها رو ببینم، ای کاش اصلا بچه دار نمی شدم، ای کاش...

و دیگر نتوانست جمله اش را ادامه دهد و ترکیدن بغضش اجازه هر حرفی را از او گرفت. پدر جوری داشت گریه می کرد که دلم برایش کباب شد و من هم پا به پای او گریه کردم و وقتی که او را در آغوش گرفتم گفتم:
- اصلا من غلط کردم، اشتباه کردم. توروخدا گریه نکن، دیگه قول میدم که حرف این قضیه رو نزنم. پدر خواهش می کنم منو ببخش.

هر جوری که بود آن شب گذشت و من از فردا حتی جراءت نداشتم خود را در آیینه ببینم. احساس می کردم آیینه هم به من دروغ می گوید، سرگذشت واقعی: مشکلات عروس دو جنسی! اصلا فکر می کردم که خودمم هم به خودم دروغ می گویم و عجب احساس بدی است زمانی که تو به خودن هم اعتماد نداشته باشی.

اما از چند روز بعد دکتر صابری دست به کار شد و با پدرم به گفتگو نشست...
- آقای خدیری چرا تعصبی با قضیه برخورد می کنی؟ گناه سالار این وسط چیه؟
-- دکتر شما که آدم با سوادی هستین چرا این حرف رو میزنین و به این امر اصرار دارین؟ آخه یعنی چی که سالار تبدیل به دختر بشه.
- اشتباه شما در همین جاست، سالار قرار نیست تبدیل بشه به دختر، اون از اول هم دختر بوده و توی تمام این سالهای زندگیش داشته عذاب می کشیده، اون فقط قراره به ماهیت اصلیش یعنی دختر بودن برگرده. هیچ تا حالا فکر کردین چرا سالار هنوز ریش در نیاورده؟ هیچ فکر کردین صداش چرا کلفت نشده؟ هیچ فکر کردین چرا از قرار گرفتن در جمع پسرها گریزونه؟ اصلا هیچ فکر کردین چرا سالار شبیه پسرها نیست؟
-- آخه بعد از این عمل جواب فامیل و همسایه و دوست و آشنا رو چطوری بدم؟
- دوست و فامیل مهمتر هستن یا سلامتی و آینده سالار؟

و دکتر آنقدر گفت و گفت تا پدرم بالاخره قبول کرد که من به ماهیت واقعی خودم برگردم و دختر شوم، هرچند که ته دلش راضی نبود. اما به خاطر من این کار را قبول کرد و من بعد از یک عمل جراحی تبدیل به سپیده و پدرم مجبور شد محله مان را عوض کند.

بعد از این کار هرچند که دیگر احساس دوگانگی و تضاد نداشتم، اما از دیدن خودم وحشت می کردم. بخصوص اولین روزی که می خواستم مانتو و روسری سرم کنم و به خیابان بروم را هیچ وقت از یاد نمی برم که چه حالی داشتم. اما مشکل من زمانی صدچندان می شد که به چشم می دیدم پدرم در مقابل کنایه و متلک های اطرافیان در حال آب شدن است.

خلاصه چند ماهی گذشت تا اینکه من کم کم به این وضعیتم عادت کردم تازه آن زمان بود که به آرامش رسیدم. زیرا بدون هیچ مشکلی با دخترها هم کلام می شدم و پسرها هم با من مثل یک خانم برخورد می کردند و همین حس باعث شد تا اندکی روحیه ام را بدست آورم به طوری که به پیشنهاد یکی از آشنایان در یک شرکت خصوصی مشغول به کار شدم.

اما برگ دیگر زندگی ام زمانی ورق خورد که بعد از چند وقت یکی از مشتریهای شرکت که ساکن دبی بود و برای تجارت به ایران می آمد از من خواستگاری کرد و خواست که با او ازدواج کنم و همراهش به دبی بروم.

وقتی قضیه را به پدرم او بشدت استقبال کرد، البته فکر می کنم دلیل استقبال او این بود که دیگر تحمل کنایه های اطرافیان را نداشت و می خواست که زودتر من از آنجا و حتی آن شهر و چه بسا از کشور بروم و برای اینکار چه چیز بهتر از ازدواج من با بهنام. البته ناگفته نماند که من از بهنام بدم نمی آمد و به ظاهر مرد مهربان و خوش قیافه و پولداری بود، بنابراین در عرض یک ماه و طی یک عقد مختصر و بدون حضور فامیل و آشنا با هم ازدواج کردیم و به دبی رفتیم.

بهنام مرد بسیار خوبی بود و بسیار مرا دوست داشت. من هم در کنار او احساس آرامش می کردم و خدا را شاکر بودم که بعد از آن تاریکیها و تحمل سرگذشت واقعی: مشکلات عروس دو جنسی! مصیبتها اینگونه درهای سعادت و خوشبختی به رویم باز شده اند. اما اشتباه می کردم زیرا اگر قرار باشد بخت کسی سیاه باشد تا آخر سیاه می ماند و من مصداق بارز این گفته هستم.

تقریبه یک ماه پیش و در حالی که بهنام برای انجام یک سری معاملات در تهران بسر می برد و من در خانه تنها بودم، زنگمان به صدا در آمد. وقتی در را باز کردم و بهزاد را جلوی در دیدم از ترس نزدیک بود که سکته کنم.

بهزاد از همسایگان قدیمی خانه پدری ما بود و از بچگی بسیار شرارت می کرد و در جوانی هم به راههای خلاف کشیده شد و حتی چندبار به زندان افتاده بود. وقتی من عمل جراحی کردم و دختر شدم، روزی نمی شد که در محله، پدرم را مسخره نکند و به او متلک نیندازد و حالا در دوبی و جلوی در منزل من استاده بود و به محض دیدن من گفت:

-- سلام آقا سالار، آخ ببخشید یادم رفت یعنی سلام سپیده خانوم، ماشاءالله چقدر خوشگل شدی، خوش به حال شوهرتون.
- تو اینجا چیکار می کنی؟
-- بابا دمت گرم، آدم که به یه دوست قدیمی اینطوری رفتار نمی کنه.
- آدرس اینجارو از کجا گیر آوردی؟
-- داداش آخ ببخشید باز یادم رفت، یعنی آبجی مثل اینکه تو این عمو بهزادرو دست کم گرفتی!
- از جون من چی می خوای؟
-- ببین خیلی رک بگم، من اینجا به یه مشکل بزرگ برخوردم و احتیاج به سه میلیون پول دارم.
- خب به من چه؟ چرا سراغ من اومدی؟
-- ببینم فکر نمی کنم این شوهر شما از گذشته تو با خبر باشه نه؟
- منظورت چیه؟
-- منظورم واضحه، یعنی اینکه من میدونم آقا بهنام نمیدونه که با کسی ازدواج کرده که قبلا مرد بوده و مطمئنا دوست هم نداری که من این قضیه رو با اون درمیون بذارم.

بعد از گفتن این جمله، بهزاد چنان خنده ای سر داد که برای لحظه ای ترسیدم ولی به او گفتم:
- آشغال عوضی اومدی باج بگیری؟
-- تو اسم اینو هرچی که دوست داری بذار ولی من فردا ساعت هشت میام و تو هم تا اون وقت خوب فکراتو بکن ببین زندگیت سه میلیون می ارزه یا نه؟

آن شب تا صبح خوابم نبرد و راههای گوناگونی را در ذهنم گذراندم، اما به علت اینکه دوست نداشتم زندگی ام را مفت و مجانی به باد بدهم، فردای آن روز به هر وسیله ای که بود این پول را فراهم کردم و منتظر شدم تا بهزاد بیاید.

راءس ساعت هشت بود که بهزاد زنگ زد و من پایین رفتم، او بدون سلام گفت:
-- چی شد؟ فکر کردی؟
- آره اما از کجا معلوم که تو بعد از گرفتن این پول دوباره سر و کله ات پیدا نشه؟
-- بهت قول میدم، در ثانی ویزای من چهار روز دیگه تموم میشه و مجبورم برگردم تهران آخه من که باجگیر نیستم. قسم می خورم که این آخرین دیدار ما باشه.

هرچند که مطمئن نبودم، اما به ناچار این پول را به او دادم و بهزاد رفت. تا اینکه بعد از یک ماه دوباره سروکله اش پیدا شد و دو میلیون تومان دیگر پول خواست...
- بسه دیگه اصلا نمیدم.
-- باشه منم همینجا می شینم تا بهنام بیاد.

برای یک لحظه لرزش بدنم را احساس کردم. به همین دلیل گفتم:
- اگه این پولو بدم چی میشه؟
-- قول شرف میدم که دیگه تا آخر عمر حتی اگه به گشنگی بیفتم پیش تو نیام.
- کاشکی اون چیزی رو داری قولشو میدی داشتی! همینجا باش تا من برم و برات پول بیارم.

به اتاقم برگشتم که پول بردارم، اما بهزاد با حالت زننده ای وارد اتاق شد و حرفهایی را مطرح کرد که از گفتن آن شرم دارم، اما همینقدر بگویم، در حالی که از شدت عصبانیت خون جلوی چشمانم را گرفته بود، بدون اینکه پولی بپردازم، بهزاد را از خانه ام بیرون کردم و او هم تهدید که تمتم گذشته ام را به شوهرم خواهد گفت.

بهزاد که رفت، بی اختیار شروع به گریه کردم، دلشوره عجیبی به جانم افتاد. آن شب بهنام منزل نیامد و هرچه با تلفن همراهش تماس گرفتم خاموش بود. فردا هم نه سر کارش رفت و نه به منزل آمد. این حس دلشوره لعنتی امانم را بریده بود.

سه روز از غیب شدن بهنام می گذشت و من کوچکترین خبری از او نداشتم. حتی فکر کردم که بهزاد بلایی سرش آورده است، اما وقتی با شرکت او تماس گرفتم و یکی از همکارانش گفت که بهنام روزی چند بار با شرکت تماس دارد، خیالم راحت شد که او حداقل سالم است.

این وضع ادامه داشت تا اینکه روز ششم بهنام بدون اینکه با من روبرو شود سرگذشت واقعی: مشکلات عروس دو جنسی! ،برایم نامه ای فرستاد و خیلی مختصر در آن نوشت که ساعت 9 روز ... در دفترخانه ... منتظر من است تا از یکدیگر طلاق بگیریم.

وقتی نامه را برای صدمین بار خواندم مطمئن شدم که دیگر زندگی ام از دست رفته است و قابل بازگشت نیست. بنابراین بلافاصله به سمت تهران حرکت کردم و درست در روز موعود به آن دفترخانه رفتم و بهنام بدون اینکه با من حرفی بزند و حتی نگاهم بکند طلاقم داد و مهریه را هم تمام و کمال پرداخت و رفت.

بله رفت. تا چند روز فکر می کردم که در خواب هستم و همه این اتفاقات یک کابوس وحشتناک است و الان از خواب بیدار می شوم و بهنام را در کنار خودم می بینم.

اما از خواب بیدار نشدم و بهنام را در کنار خودم ندیدم. آری او رفته بود و این واقعیت داشت. به خانه پدری ام بازگشتم، در حالی که شب و روز بر بخت بد خودم گریه می کردم.

امروز از آن ماجرا هشت سال می گذرد و من همچنان افسرده و ناراحت در خانه هستم و بی تفاوت بر گذران زندگی نگاه می کنم و منتظرم تا ببینم چوب خط عمرم کی به آخر خط می رسد!

__________________
دوباره سرگذشت واقعی فرستاده خواهد شد، اگر عضو پارسیما باشید حتما به دستتان خواهد رسید. (عضویت در پارسیما)


** این صفحه را به دوستتان معرفی کنید  
© Copyright 2004 Parsima.com  info@Parsima.com